|
قبل از هر چیز شرمنده دوستانی هستم که در این مدت به این حقیر سر زدند و
نتوانستم پاسخ آنها را بدهم . حتما برای همه شما پیش آمده است که برای مدت کوتاهی همه چیز آزارتان بدهد.از همه دل بکنید و به مکاشفات درونی خود بپردازید غزلی برای ... غافل است از سیاهی شبها چشم هر کس به ماه می افتد اشک تو هر چقدر هم که زلال از دو چشم سیاه می افتد روسری تا که از سرت وا شد باد با لشکرش هجوم آورد گیسوانت دوباره شوریدند جنگ سختی به راه می افتد این تویی که همیشه پیروزی گر چه هر چند لحظه می دیدم چند تا از سیاه لشکر ها زیر پاهای شاه می افتد چند تا از سیاه لشکر ها مثل من زیر پات بر خاکند یک نظر هم نکرده می گویی اتفاق است گاه می افتد تو اگر چه بلند بالایی من اگر چه شکسته ام اما روزگار است گاه می بینی کار کوهی به کاه می افتد می نشینم مقابل این چاه یک نفر تا برادری بکند بگذر ای کاروان که یوسف نیست هر کسی که به چاه می افتد چشم عاشق همیشه گریان است آستینش همیشه خون آلود عاشق آنقدر صاف اشکش با یک تلنگر به راه می افتد خواستم درد دل کنم اما دیدم این شعر جای خوبی نیست بین ابیات یک غزل گاهی یک دو بیت اشتباه می افتد + نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 19:12 توسط علی اکبر اغاسیان |
|